مغز من، مغز تنبلی است. این را روز پنج شنبه هفته ی پیش متوجه شدم. وقتی لباس های سبز را پوشیده روی تخت دراز کشیدم و رگم را سوزنی جوید. یک همکارم با روجایی گرم شده مرا پیچاند و دیگری پیش از اینکه ماسک را بر صورتم بگذارد، تیپ اتاق عملیات را روشن کرد. موسیقی جاز... مخصوصن که از رَی چارلز هم باشد. پیش از اینکه ماسک را بر صورتم بگذارد، گفت رویاهای خوشی برایت آرزو می کنم و من چشمانم را بسته با خود گفتم: امیدوارم لحظات خالی داشته باشم. لحظاتی بدون نور یا تاریکی. بدون تصویر یا صدا. بدون رنگ یا آدم یا طبیعت. و همینگونه بود. تمام آن لحظات، خالی بود. مغز من نیاز داشت فیوزش را بکشند.
همکاران من آدم های خوبی اند. ذاتن شاید خوب نبوده باشند ولی به آنها کمک شده تا خوب تربیه شوند و بمانند. آنها مجبورند در ساعات کاری، یعنی هشت ساعت در روز را خوب باشند. مدتی که بگذرد، این موضوع جزیی از شخصیت آدم می شود. من کارم را خیلی دوست دارم. کار من، از من آدم دیگری ساخت. من آدم های محیط کارم را هم دوست دارم چون یاد گرفتم آنجا آدم خوبی باشم. پدر من امیدوار است روزی آفتاب از جنوب طلوع کند و آدم های اطرافم را هم دوست داشته باشم.