تبليغاتX
اطلا عیه

 

   عصر ها از باغچه ی پهلوی چاه، نازبو می چیدم، از لابلای درخت ها، علف ها، گوسفند ها، شاهپرک ها

   می دویدم، به او که می رسیدم، نفس زنان می گفتم:  نازبو، خوش داری نی؟

   صبح ها، پیش از اینکه رویم را بشویم، غنچه های نرگس را چیده باز می دویدم، به او که می رسیدم، می

   گفتم: گل نرگس، خوش داری نی؟

   ازدواج کرد، رفت، هرگز نازبو نخوردم، نرگس نچیدم.

   امروز گفت: یکی را همراهت کن که از خودت باشد.

 

 

  * شاهکار بالا از جوانی های بی بی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:47  توسط مهرگان | 
 

درمانده گی روی موهایم که می ریزد

                                  روی دلت می ریزم.

پرنده ها هر ماه

              به دو سیب پژمرده نول خواهند زد.

می گویی: یک کیلو سیب و آن "یکی" را هم.

می گویم: یک صندوقچه برای دو چشم و گوشه یی از دلم

                                                          آنگاه که سینه ام

                                                                     تنگ می شود.

می گویم: دلم هوا نیست

می گویی: بین دلم می ریزی...

 

    * شاهکار هنری بالا، مربوط به جوانی های بی بی است   

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:25  توسط مهرگان | 

      من هنوز یادم می آید، شوق دخترک زیبایی که از پشت دیوار به موسیقی رادیوی همسایه گوش میداد.

       مادرکم،

             نه تو می آیی 

                      نه باورم که دیگر نمی آیی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:10  توسط مهرگان | 

 

با وجود این که تعداد دلخوشی های بی بی مهرگان از انگشتان یک دستش بیشتر نیست، او بیشتر عمرش را دلخوشی پالیده و با آن ها زندگی کرده. یکی از دلخوشی های قابل تشویق و تشویشش لست سیزده نفره یی است که از شش سالگی شروع به اختراعش کرد. اولین نفر آن لست، اولین عشق دست نیافتنی اش جناب انیل کپور بود؛ در فیلم تیزاب عاشقش شد و تا حلول سونی دیول دوام کرد و با ظهور شاهرخ خان فراموش شد. وفای زن را می گویند سگ برده، و این ربطی به بی بی ندارد.

این لست دنباله ی دیگری دارد به نام "لست انتظار"، که کسانی به آن می آیند و می روند؛ ولی آنش فعلا بماند! این سیزده نفر روح های بزرگ دارند؛ یا بی بی مهرگان این گونه فکر می کند. هر کدامشان دیوانگی های غریب دارند که او در هنر کمتر کسی متوجه شده. بی بی مهرگان آرزومند است که چشمان شهلایش نی در این صد سال و نی هم در صد سال دوم زندگی به جمال بی مثال یکی از این عزیزان روشن شود. دلیلش را هم به اثر عوارض جانبی غیر قابل پیشبینی نمی فرماید.

و حالا فهرست آن عزیزان؛  فرهاد دریا / عدنان سمیع / فروغ فرخزاد / کاکه تیغون /  ظاهر هویدا / فرهاد مهراد /شاهرخ خان / قهار عاصی/ سهراب سپهری / ساربان / عمه انیس / زلمی آرا  /  الناز .

در این اواخر اتفاقاتی در لست می افتد که چندان باب میل بی بی نیست؛ ولی خُب، مملکت قانون دارد و طبق مقررات عمل می شود. مثلا رفت و آمد چند عزیز به طرف لست انتظار زیاد شده، که این باعث نگرانی افراد باقی مانده لست می شود؛ و بی بی قسم خورده که به هیچ وجه حاضر نیست انتخابات را تجدید کند.

فرهاد دریا  را هر چند بی بی از نوع عشقی اش دوست دارد ولی از روزی که گذاشت آهنگ هایش را سازنده ها با شیوه های عجیب اجرا کنند، و در مقابل از غیرت افغانی اش استفاده نکرد، بی بی او را فرستاد لست انتظار تا شاید اصلاح شود.

زلمی آرا ، اگر هیچ هنری نداشته باشد که دارد، توانسته بی بی را همیشه بخنداند. و لی حالا چون ابروهایش را زیاد باریک می چیند، بیشتر خبرگیر لست انتظار می گردد.

عدنان سمیع از روزی که رژیم غذایی گرفت و از شکل هنرمند بر آمد، دیگر به درد لست سیزده نفره نخورد.

بی بی مهرگان از روزی که خود را در آیینه ی قدنما مطالعه کرد، به این نتیجه رسید که از کمرباریک بودن فاصله گرفته،  به همین دلیل ظاهر هویدا را هم فرستاد به لست انتظار تا فکری کرده آهنگ دیگری بخواند، اقلا آدم را به فکر چیزهایی که ندارد، نیندازد.

کاکه تیغون هم از روزی که طنزهای موزون و ناموزونش مخصوص بزرگان شد، و بی بی حتا به کمک کارتون ها سر از ماجرا در نیاورد،  با خود گفت بد نیست چانس دیگری به کاکه بدهد، خدا مهربان است شاید یا او اصلاح شود یا بی بی.

فروغ فرخزاد هرچند بیگناه نیست، چنانچه همین چند روز پیش شاعر بزرگواری فرموده بود: "فروغ از پس زندگی زناشویی برنیامد" و از آنجایی که این "برنیامدن ها" کار هر کس نیست، بی بی حقوق بشر را زیر پا کرده او را آزاد گذاشت تا به هر لستی که می خواهد سرک بکشد، بخندد و زندگی کند.

فرهاد مهراد هنوز کاری نکرده که بی بی بفرستدش لست دیگر.

ساربان وقتی می خواند "خورشید من کجایی سرد است خانه ی من"، بی بی حتا اگر در عروسی هم نشسته باشد می زند زیر گریه، و آرایش های بدلش بیجا شده، چهره ی مجلسی اش تبدیل به ارواح خبیثه می گردد. همین است که می فرستدش به لست انتظار.

وقتی از دریچه ی شعر قهار عاصی به فضای دید او سرک می کشد، و آن جهان سبز و مردمان جوانمرد و عشق های بهاری را لمس می کند، این جهان به قدری کوچک می شود که نفسش می گیرد. و همین است که عاصی را برای مدتی از پیش چشم خود دور می کند.

سهراب سپهری زندگی را شعر و شعر را زندگی بخشیده. دغدغه های نجیب دنیایش دل بی بی را حتا در خواب هم می لرزاند؛ و این اگر عالی هم باشد قابل مجازات است.

و اما شاهرخ خان؛ فقط هر گاه که در فلم هایش عاشق کسی غیر از کاجل است، می رود لست انتظار. و بی بی اما با شاهرخ چون  گذشته ها که رُخ می زد، رُخ می زند.  

امکان ورود به این لست بی بی مهرگانی همیشه  است در صورتیکه کمی به بزرگی روح خود بیفزایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 4:0  توسط مهرگان | 

 قاصدک ها

        قاصدک ها

                 از ویرانی ی گردنبند لاجوردم

                 از صدف های که دندان نهنگ از آب در آمده اند

                از چوری هایم که مارماهی شده اند

                                                       شنیده اید ؟

  قاصدک ها

              قاصدک ها، من گم شده ام

                                   می دانم، شکسته اید

                                   لطفن، به گوش مادر برسانید

                                                                      بیاید

                                                                   حتا اگر پیراهنی از پوست آسمان دارد

                                                                    بیاید، دنیا را در قصه هایش کوچک کند

بوی اشک را از ادامه ی خاک من هم می شنوم...

                                                         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:30  توسط مهرگان | 

 

 

      می شود نشست و نشکست

                                 این تخت و صورتک ها را .

      می شود غبطه خورد

                        به توانایی کفش های که پروازم می کنند .

      با این گوشواره هاتان زیر بالشم

                            با طلوع یادهای بیدارخفته تان

                                                  همین فردا بر کوه

                                                   آزادی را بزرگتر از دهانم خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:0  توسط مهرگان | 
 

جنگ ناخنک

رفیق وبگرد ما در گذشته ها تشویق مان کرده می گفت  : شعر های تان مقوی اند. مدتی گذشت و با فرار کردن قوت از شعر ما او هم مفقود شد.

 سه روز پیش اما در پیامی بیطرفی خود را رسماً اعلام کرد. اینکه ما بیطرفی اش را به کدام قسمت شعر خود ربط دادیم ،بماند.ولی پیام های اخیرش نمونه اورجینل بیطرفی یک وبگرد صاحب درد  است. ما هم طرف بیطرفی را رها نکرده طی جواب های از بیطرفی طرفداری کردیم.

اگر به گپ های ما باور ندارید این پیام های آن سردار وهزار البته که با جواب های این سربدار. هر که مرد میدان است و جرأت شرکت کردن در این امر ملی را دارد بسم الله! بهتر است بگویم :

بسم الله اگر حریف مایی !

 

وبگرد :

از یکسو بی بی مهرگان ضربه می زند و از طرف دیگر پیامگذاران این وبلاگ گپ از ضربه زدن به میان می آورند در این میان ما اعلام می کنیم که کاملاً بی طرفیم.

بی بی مهرگان :


شما بی طرف هستید ؟

خوب است که آدرس شما و کاکه تیغون را در انترنت نیافتم...

 وبگرد :

وبلاگ های مردم عارف مقام ما
گردیده هست حضرت وبگرد نام ما
انترنت از قدوم مبارک تهی مباد
وبگردی است باعث دور و دوام ما

بی بی مهرگان :

وبگرد خوانده پرزه و خط و پیام ما
و علیک هم گرفته گمانم سلام ما
ما گر چه یک ضعیفۀ زاریم، گاه گاه
صد پخته خام میشود از نیمِ خامِ ما
صلح است لیک مقصد وبلاگ مهرگان
نوبل گرفته است اوباما به نام ما

وبگرد :

خواندیم و آفتاب برآمد به شام ما
گل می زند به نامۀ ما بر پیام ما
لیکن عجب ضعیفۀ پخته است، گل صنم
در دیگ لاف می پزد او نیم خام ما
با ما نبوده، نیست اوباما؛ بگو به ما
با توست آنکه "میم " نمانده به بام ما؟

بی بی مهرگان :

هربار تا پیامکی افتد به دام ما
گل می کند به کلۀ ما انتقام ما
بد نیست یک مطالعه تاریخ رفته را
هفتاد تا به مثل اوباما غلام ما
وبگرد و هرکه گردش وب می کند همی
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

وبگرد :

یک خواجه در زمانه و آنهم غلام ما!
من بعد شد مطالعه کار مدام ما
یکباره مثل هندجگرخوار آورد
کوۀ رجز که تلخ کند قند کام ما
طالب کجا شدی که به دادم نمی رسی
زن گشته شیخ و خواجۀ دارالسلام ما

 کاکه تیغون:

ما در میانه طالب صلحیم ، دوستان
تنها نه ما که لیک گمانم تمام ما
تمرین حرف مفت ندارد ضرر به کس
حرف حساب هیچ نباشد حرام ما
چون دُمب ما دراز ِدراز عمر مهرگان
بادابه هر صحیفه دوصد بار نام ما
کرزی به کاکه هیچ توجه نمی کند
نوبل به ما بده که شود احترام ما

میرزا ملامت:

ما را نه جرئتست صدایی ز دل کشیم
نی تیغ آخته ست درون نیام ما
مشتی همی زنیم به دشمن بوقت شام
آید اگر که مشت خورد در حمام ما
کلاً درین زمانه ندیدیم دشمنی
کو وقت ناب خویش نماید حرام ما



کوشش نموده ایم و سه بیتی سروده ایم
وزنش اگر که نیست به چ... غلام ما

 ملا محمد عمر:

از جرمنی صدا زده یک تا به نام ما
بد کرده نام جملۀ ما خاص و عام ما
او را که داده جرأت اظهار این چنین؟
زن باد! آن کسی که نداند مرام ما
مردم دعا کنید که بدخواه طالبان
بی واسلین گذر نکند سوی دام ما
زیرا که تا ابد نشود فارغ از طلب
باید که پس دهد همگی قرض و وام ما

مشت :

کس در جهان علیک نگیرد سلام ما
اسلام ما شده ست دگر والسلام ما

از دیگران چه شکوه که از ما بریده اند
آیینه هم دگر نکند احترام ما

در رفع حاجت دگران پخته گشته ایم

گشته کلوخ رهگذران خشت خام ما

مشهور گشته ایم به مظلومیت دگر
بازیگران کنند گدایی به نام ما

دربین مست ها دهنش باز مانده است

فرجام ماست نیز به مانند جام ما
با بار در کنار سرک بند مانده ایم


گشته مدام دمب خر مرده دام ما

قران به یک قران و خدا چند دالر است
دیگر مخوان حدیث حلال و حرام ما

سازیم با زمانه و سوزیم در زمان

داده زمان به دست زمانه زمام ما
فکرت نمیرسد که خر رنگ کرده ایم

گر بنگری میان خیابان خرام ما
ارچند در غم دگران خنده میکنیم

با مرگ ودرد میگذرد صبح و شام ما

از بس به تنگ آمده این خانه از خودش
افتیده است از سر دیوار بام ما
بعد از هزار جنگ به هنگام صلح باز
شمشیر دیگران برود در نیام ِ ما

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:51  توسط مهرگان | 

سبقتِ اندوه

 

      مثل کارد

     چرا می درخشند چشم هایت؟

    شب ها که طولانی تر اند، عزیز من

                                              تر

                                              اند، عزیز من.

    دیگر چه فرق می کند؟

                           وقتی که

                                    می کُند

                                    فرقِ زندگی را.

                                   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط مهرگان | 

 

آری، سکوتی مطلق تر از این باید داشت

                               تا آلوده ترین دست

                              خون از دامنم بر...

                                                 نمیدارد .

 وهمینطور که ریخته ام به صندلی

                  در قاب رو به رو هنوز

                  تو تکرار میشوی .

در خنده فرو می مانم

          در خنده می لرزم

          و می مانم همچنان

         در سکوت های لعنتی  چند بگو مگو

                                       هی تو بگو

                                       هی من

                                      که ریخته، ریخته  تمام می شوم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:37  توسط مهرگان | 

 

با آب پیش پای غروب دراز که می کشم، آنچه به زیبایی آسمان می افزاید، ندیدن هفتمین پردۀ آن است.

همانقدر که انفجاری سلول های شیشۀ اتاقت را به تلاطم می اندازد، به هم می ریزد چشمانم را نقش اندوهی، حتا روی دست های یکی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:58  توسط مهرگان |